امروز روز تولد من و فرزند اولم (صادق) است. هر سال بايد در اين روز به زندگي از منظري كلان فكر كنم ولي هر بار يك مسئله مانع مي شود. اوايل سال زمان بهتري براي اين كار است.

دوستي خواسته بود تا يلدا بازي شركت كنم: اينهم داستان من

1)  در دوران كودكي همسن هاي من عشق به عكس ماشين و هواپيما داشتند اما نمي دانم چرا من جاذبه اي در آنها نمي ديدم. با اين وصف مسخره بودن انتخاب رشته مكانيك در دوران ليسانس كاملا معلوم مي شود. دوست داشتم با مسائل انساني سروكار داشته باشم و فكر مي كردم تنها راه رسيدن به آن آخوند شدن است. تنها در دانشگاه بود كه فهميدم علوم انساني غربي هم وجود دارد و مقصود من در حوزه برآورده نمي شود.

2)  در دوران دبيرستان درس تحليل سياسي داشتيم و شايد كرم سياست از همانجا به وجودم رسوخ كرد. يكي از فعالين چپ اسلامي با آه و فغان عليه هاشمي صحبت مي كرد. زماني به يكي از دوستانم گفتم كه هاشمي خيلي به مملكت ضربه زد. او سكوت كرد و جوابي نداد. سالها بعد كه اقتصاد خواندم فهميدم چقدر در اشتباه بودم و نه تنها از هاشمي بدم نمي آيد بلكه او را از جهاتي قابل دفاع مي دانم. اين قضيه مثل شمشير داموكلس بالاي سرم است و هر گاه در مورد وضع موجود و آدمهايش قضاوت مي كنم دلنگران اين هستم كه نكند بعدها چارچوب تحليلي ديگري در ذهنم بنشيند كه به اين قضاوت برسم كه خاتمي خيلي خوب عمل كرد، خامنه اي خوب كرد مطبوعات را بست و  ..... .

3)  وقتي به خواستگاري همسرم رفتم داستان كمي كش و قوس پيدا كرد. قرار بود براي يك جلسه ديگر بروم كه من فكر مي كردم جلسه آخر است. لذا ديگر خانواده را نبردم و خودم تنها رفتم و چون ديگر اميدي به وصلت نبود لباس معمولي روز را پوشيدم و رفتم. (بماند كه در دلم يك كم دهن كجي هم بود). نمي دانم چرا وقتي كه ازدواج ما سر گرفت خانمم هميشه مي گفت آن لباس كه آن روز به تن داشتي خيلي بهت مي آمد و هيچ لباسي به تنت مثل آن نيست در حاليكه از ديد من لباسي معمولي بود.

4)  من به چيزهاي ظاهرا متناقض خيلي علاقه دارم مثلا رقص و عبادت اما هر گاه به مجالس اين دو مي روم حالم بهم مي خورد. هم موسيقي دوست دارم و هم نوار تلاوت قرآن.  خيلي تصور مي كنند كه من گرفتار التقاط هستم و نتوانسته ام مسائل خودم را حل كنم. راستش زماني هم فكر مي كردم كه اين معجون ناشي از تحولات زمان و زندگي ام بوده است. اما روز به روز به اين باور مي رسم كه نه تنها مشي من درست است بلكه اين ديگران هستند كه مشي غلطي دارند! راستي نمي دانم كجا بود كه خواندم ولي ظاهرا تا زمان صفويه ايراني ها مشكلي در جمع اين مسائل به ظاهر متناقض نداشتند. داعيه خلوص در ديانت از زمان صفويه و خلوص در بي ديني از زمان مشروطه به اين مملكت وارد شد. از ديد من زندگي ابعاد مختلف دارد و انسان نيازهاي مختلف دارد كه بايد همه را به رسميت شناخت.

5)  با اينكه در كودكي مرغ و جوجه داشتم و مدت موشك باران در روستاي پدربزرگم زندگي كردم و با حيوانات و كشاورزي و كار در مزرعه مانوس بودم اما ترس عجيبي نسبت به حيوانات دارم. جرات گرفتن گربه و مرغ را ندارم چه برسد به سگ! اين مسئله گاه مشكلات زيادي ايجاد مي كند. دو سال قبل همسايه پاييني مرغ در حياط آورده بود و ما هم روي تعارف دندان روي جگر گذاشتيم. روزي مهمان داشتيم و بايد آنها را از حياط جمع مي كرديم تا مزاحم مهمانها نشوند. مي توانيد حدس بزنيد كه چه شد؟ نهايتا به خانم همسايه متوسل شديم تا آنها را جمع آوري كند.

  
نویسنده : ali ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٢