علم بهتر است یا ثروت

(به بهانه بازگشایی مدارس)

 

 

در گذشته یکی از موضوعاتی که به طور ثابت برای انشا مطرح می شد موضوع مقایسه علم و ثروت و ترجیح یکی از آنها بر دیگری بود. به طور متداول پاسخی که داده می شد حرف های کلیشه ای نظیر این بود که علم با دوام است اما ثروت نابود شدنی، علم برای دارنده اطمینان می آورد و ثروت نگرانی از دست رفتن و حرف هایی مشابه این. طبیعی است که این پاسخ ها چنگی به دل نمی زد و نمی زند اما این سوال مطرح است که چرا علی رغم پاسخ های کلیشه ای و بی اهمیت این موضوع در درس انشاء به طور مستمر مطرح می شد؟ آیا طرح این موضوع صرفا به دلیل این بود که معلم های انشاء زحمت یافتن یک موضوع جدید را به خود نمی دادند و یا کارکرد و دغدغه ای جدی در پس طرح این موضوع وجود داشت؟ به نظر می رسد که نگاه اقتصادی می تواند پاسخی برای این سوال بیابد و زاویه ای جدید مسئله را مطرح کند.

در گذشته سن ورود به بازار کار بسیار پایین بود. کودکان از 6 یا 7 سالگی به بازار کار وارد می شدند و در بنگاه های کوچک و بزرگ به فعالیت رسمی یا غیررسمی می پرداختند. البته باید توجه داشت که این مسئله منحصر به ایران نبود بلکه الگویی رایج در کل جهان به شمار می رفت. به همین دلیل کودکان از همان دوران طفولیت با مسئله کسب درآمد و به تبع آن هزینه فرصت فعالیت های تجاری روبرو بوده اند. به عبارت ساده تر کودکانی که وارد بازار کار می شدند به سادگی در می یافتند که پرداختن به هر کاری غیر از شغل درآمدزای خود به منزله از دست دادن فرصتی برای کسب درآمد بیشتر بود. لذا اگر خانواده ها در معرض نیاز مالی قرار داشتند هیچ فعالیت دیگری غیر از کار درآمدزا توجیه اقتصادی لازم را نمی یافت. علاوه بر آن کودکان که در دوران کودکی خود همانند دیگر انسانهای بزرگ سودای بهره مندی از دوچرخه، لباس شیک، کفش زیبا و غیره را در سر می پرورانند، با کسب درآمد توانایی محقق کردن خواسته ها و امیال خود را پیدا می کردند. طبیعی است که بنا به ذات آدمی این خواسته ها سیری ناپذیر است و پیگیری آنها زنجیره ای از تلاش برای تحقق خواسته های بعدی را رقم می زند.

کودکان وقتی به بازار کار وارد شوند نیروی کار بدون مهارت شناخته می شوند و بدلیل مهارت کم کارایی اندکی دارند و بدلیل کارایی پایین دستمزد کمی دریافت می کنند. اما اگر یک نیروی کار در برابر وسوسه دریافت مزد کم مقاومت کند و نخست مهارت هایی را کسب کند که کارایی او را افزایش دهد، در بلندمدت و در مجموع درآمد بیشتری کسب خواهد کرد. کسب مهارت از طریق آموزش رسمی (نظیر مدارس و موسسه های آموزشی) و یا غیررسمی (نظیر شاگردی کردن) ممکن می گردد. آموزش به یادگیرنده چیزی اضافه می کند که اصطلاحا سرمایه انسانی (human capital) خوانده می شود. کسب سرمایه انسانی موجب افزایش مهارت ها و توانایی بهبود شیوه های انجام یک کار می شود. گاه در آموزش مستقیما یک تکنیک نظیر جوشکاری و آهن گری آموزش داده می شود و گاه مهارت های عام تری نظیر ریاضیات، سواد خواندن و نوشتن منتقل می شود که توان تحلیل عقلانی را افزایش می دهد. طبیعی است که با افزایش قدرت تحلیل عقلانی انسانها امکان بیشتری می یابند تا راه های ساده تر، ارزان تر و موثرتر انجام یک کار را کسب کنند. لذا به طور کلی آموزش موجب افزایش کارایی می شود.

با توضیحات یاد شده پاسخ مختار تا حدود زیادی روشن می شود. طرح مکرر سوال علم بهتر است یا ثروت و پاسخ هایی مبنی بر برتری علم بر ثروت دارای این کارکرد بود که به کودکان و نوجوانان توصیه می کرد تا صبوری پیشه کنند و در برابر وسوسه درآمد ناچیزی که در قبال کار کردن در بازار به عنوان یک کارگر ساده می توانند کسب کنند مقاومت کنند و راه آموزش و اندوختن سرمایه انسانی را در پیش گیرند تا در بلندمدت درآمد بیشتری کسب کنند. به بیان دیگر طرح سوال علم بهتر است یا ثروت اقدامی اخلاقی در جهت تحقق یک مصلحت اقتصادی به شمار می رفت.

با تکیه بر تحلیل قبل می توان به این سوال نیز پاسخ داد که چرا امروزه سوال علم بهتر است یا ثروت در درس انشاء کمتر مطرح می شود؟ آیا این عدم طرح صرفا ناشی از آنست که درنظام آموزشی تحول گرایی رخ داده و تلاش شده تا از طرح حرف های کلیشه ای خودداری شود یا داستان چیز دیگری است؟ به نظر می رسد تحولات صورت گرفته در سطح جامعه و بازار کار ضرورت طرح این سوال را به کلی منتفی ساخته است. امروزه فعالیت کودکان و نوجوانان در بازار کار تقریبا غیرقانونی شده است و از سوی دیگر رفاه جامعه آن چنان افزایش یافته که دیگر خانواده ها نیاز به مبرمی به درآمد ناچیزی که کودکان از طریق کار کردن کسب می کنند ندارند. از سوی دیگر الزام قانونی همه کودکان و نوجوانان به تحصیل مسئله انتخاب میان کار و تحصیل را منتفی ساخته است. لذا کارکردی اقتصادی برای طرح موضوع علم بهتر است یا ثروت قابل تصور نیست.

  
نویسنده : ali ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۳